راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد و نهم :
سالن اجتماعات یک سالن پهن و عریض بود که هیچ جای پنهانی نداشت. همه چیز در نهایت وضوح، آشکار و قابل رؤیت بود. چیزی توی دل نگار فرو ریخت و با پاهایی لرزان دنبال شهاب و نجفی راهی شد. عاقبت بغض عزیزه هم شکست و تن بیجانش روی موکت نرم و پرزبلند آبی رنگ سالن فرو ریخت. فدایی و یکی دونفر دیگر که برای کمک وارد سالن شده بودند مشغول جستجو شدند و عزیزه با حالی نزار ناله میکرد:
- ای خدا بچهمو از خودت

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0هیچ نظری ندارم که سیناممکنه کجارفته باشه...